10/02/2006
.اين منم كه صدايت مي كنم
آري اين صداي زمخت از آن من است كه در وجودت طنين مي اندازد
من از اينجا در اين طبقه نهم اين زندان بتوني غربي ترين شهرك اين شهر دود گرفته با تو حرف ميزنم
سعي ميكنم نوازشت كنم اما نوكه انگشتانم روي پوستت خراش مي اندازد
سعي ميكنم تا صورتت را ببوسم اما صورتت را مي سوزانم
تو هيچ وقت لالايي من را براي خوابيدن دوست نخواهي داشت چون با صداي مورد علاقه ات شنيده نميشود
و بزرگترين نوازش هاي من نمي تواند كوچكترين غصه ات را التيام بخشد
من همانند تكه آدامسي كه آدمي بي فرهنگ روي صندلي ايستگاه اتو بوس مي چسباند و تو كاملا"اتفاقي
روي من نشستي حالا من به تو چسبيده ام و مي خواهي به هر ترتيب از دستم خلاص شوي
اين مشگل ساخته كيست؟
آيا من كه ادامس بودم؟يا تو كه خسته بودي؟يا آن مسافر كه مرا غورت نداد؟
من مي خواهم نفس بكشم اما اين حيض سياه كه از بينيم فواره مي زند مانع نفس كشيدن من است
وصورتم و جامه ام سيراب از اين حيض فوقاني
آيا فقط براي پنج دقيقه حق داشتن تفكر نبايد داشته باشم؟
اينجا در اين ارتفاع همه چيز بر وفق مراد است من علائم حياتي دارم پس بايد جشن بگيريم
راستي همدم كوچك من تو كه غير آويزاني تهفه اي برايت ندارم
ايا ميتواني به من بگوئي كه بر سر عشق چه آمد؟
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment